شعر دوبیتی
كوله بار آرزوهايم را دزديدند به گريه هايم خنديدند
عاقبت از عشق تو خاك كليسا ميشوم ميكشم دست از مسلماني مسيحا میشوم انقدربنشينم در كشتي عشقت روز و شب يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم
سوختم خاکسترام را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد ماندهام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:8  توسط اشک باران
|
